یه اتفاق بد
سلام یسنا جونممممممممممم
عصر 4 شنبه با بابایی رفتم خونه باباجونی اینا و بعد ما امیر حسین و امیر علی هم اومدن اونجا و تو کلی ذوق کرده بودی و باهاشون بازی کردی
بعد اونها خاله میترا اینا هم اومدن و تو خوشحالیت با اومدن حسین کامل شد
گرچه با حسین خیلی نمیسازی اما خیلی خیلی دوسش داری و همش بوسش میکنی و میگی حسین دوست دارممممممممم
اونشب بابا علی قرار بود ساعت 11 بره پیش عمو رضا صفحه عزا خونه و یه جای دیگه کمک واسه نذری پختن و جشن نیمه شعبان
و ما و خاله میترا اینا و خاله فاطمه اینا برنامه ریزی کردیم واسه فرداش که بریم
یه جا واسه گردش و قرار شد صبح روز بعد ساعت 6.30 اول جاده هفت باغ همدیگرو بینیم.![]()
من و بابایی هم رفتیم خونه لباس و وسایل دیگه را برداشتیم و من برگشتم خونه باباجونی اینا و بابایی هم رفت پیش عمو رضا واسه کمک![]()
بابا جونی و مامان جونی هم مثل هر شب رفتن تو حیاط و خوابیدن
من و تو خاله ها هم
داشتیم تلویزیون میدیم که حدودای ساعت یک و ربع به بابایی اس ام اس زدم که ببینم کجاست و چیکار میکنه که بابایی زنگ زد و گفت که خونه است و صداش یه جوری بود
گفتم که چی شده برگشته خونه که گفت هر دوتا دستاش انگشتاش سوخته و حالش خیلی بده
اینقدر حالش بد بود که حتی حرف هم نمیتونست بزنه و فقط ازم قول گرفت که به کسی چیزی نگم و خداحافظی کرد
از نگرانی داشتم میمردم و هیچ کاری هم ازم ساخته نبود
ده دقیقه بعد دوباره تماس گرفتم
و دیدم که حال بابایی بدتره و داره از درد و سوزش دستاش گریه میکنه .دیگه دل تو دلم نبود و از طرفی هم بابایی فقط میگفت به کسی نگم و منم مجبور بودم قبول کنم.
بهش گفتم که پماد سوختگی را پیدا کنه و بزاره روی دستاش.ولی بعد زدن پماد سوزش دستش بیشتر شد و حالش بدتر
اما این حالت با هر پمادی که روی دستش میزاشت میشد و باید تحمل میکرد بیچاره
اما بابایی تحملش تموم شده بود و
یه مقدار یخ برداشته بود و دستاشو گذاشته بود توی اونا و یه ذره آروم گرفته بود.
منم نتونسم تحمل کنم و به قولم عمل کنم و تا مامان جونی ساعت 2.30 بیدار شد و اومد داخل ساختمان و دید من
بیدارم و پرسید چرا ؟؟؟؟؟؟؟ همه چیو گفتم و اونم رفت و بابا جونی را بیدار کردو سه تایی رفتیم خونه دنبال بابایی![]()
وقتی رفتیم داخل دیدیم بابایی وسط پذیرایی خوابش برده همونطور که دستاش توی یه ظرف آبه.تا صدای مارو شنید از
خواب پرید و نشست.دستاشو آورد بیرون از آب و دیدیم که ناجور ورم کردن و روی 4 تا از انگشتای دست راستش تاولای بزرگ زده و دو تا از انگشتای دست چپش هم ورم کردن و قرمزن اما تاول ندارن
من فقط تونستم اون لحظه اول نگاه کنم به دستاش و دیگه اصلا نتونستم نگاشون کنم
با بابایی برگشتیم خونه بابا جون اینا و سر راه رفتیم داروخانه شبانه روزی یک پماد آلفا گرفتیم.آخه وقتی دست خاله
عارفه چند سال قبل با آب جوش سوخت تنها چیزی که سریع درمانش کرد نزاشت جای سوختگی روی دستش بمونه
همین پماد آلفا بود.![]()
اول باید اون پماد سوختگی قبلی را از روی دستش تمیز میکردیم تا از آلفا بزنیم.به سختی و با درد و سوزش زیاد بابایی
اینکارو کرد و دستشو خشک کردیم و مامان جونی پماد آلفا رو روی جاهای سوختگی زد.اون لحظه بابایی از درد فقط اشک میریخت و هیچی نمیگفت.خیلی حالش بد بود بیچاره
من نمیتونستم نگاه کنم و رفتم واسش شربت درست کردم تا یه کم حالش سرجاش بیاد.اما مگه این چیزا فایده
داشت؟؟؟؟؟؟؟ درد و سوزشش بیش از حد بود.
بعد پماد زدن مامان جونی طبق دستورالعمل پماد آلفا روی جاهای سوختگی که آلفا گذاشته بودیم نایلکس کشید و روی اونارو پانسمان کرد
همونطور که نوشته بود در دستورالعمل درد و سوزش بعد گذاشتن پماد
چندین برابر شد و بابایی اشک میریخت و از شدت درد و سوزش دستاش تند وتند دور پذیرایی راه میرفت و ما هم نگران و ناراحت.هیچ کاری از دستمون واسش ساخته نبود.![]()
باباجونی واسش یه مسکن آورد تا یه ذره آروم شه و بتونه بخوابه.اما اون هم اثر نداشت و بابایی تا دو ساعت بعد پانسمان سوختگی هاش به شدت حالش بد بود.
اما کم کم آروم شد و خوابش برد.![]()
جالب اینجا بود که میگفت برنامه فردا را بهم نزنین بخاطر من و بریم گردش.
اما مامان جونی صبح
ساعت 6 به خاله ها زنگ زد و ماجرا را گفت و گردش کنسل شد و موند واسه یه روز دیگه.![]()
روز بعد مامان جونی چند مرتبه پانسمان را باز میکرد و شستشو میدادن دست بابای را و باز دوباره پانسمان میکردن.واقعا از مامان جونی ممنونیم چون من عمرا نمیتونستم اینکارا رو انجام بدم
خداروشکر درد و سوزش سوختگی ها کم شده بود و دست چپ کلا خوب شده بود.اما دست راست تاولای بزرگ
داشت و هنوز ورم داشت.
عصر پنجشنبه مامان جونی با سرنگ استریل آبهای جمع شده توی تاول هارو خالی کرد و تا آخر شب دست بابایی را
باز گزاشتیم تا یه کم هوا بخوره .خدارو شکر خیلی بهتر بود اما تا خوب شدن کاملشون خیلی مونده هنوز.
اونشب هم باباجونی اینا نزاشتن برگردیم خونه و همونجا نگهمون داشتن تا مراقب دست بابایی باشن
البته اونشب تا ساعت 12.30 تو کوچه بابا جونی اینا جشن بود و ما همه رفتیم جز بابایی و دایی حجت که خونه موندن و استراحت کرد بابایی.
الان دیگه دست بابا علی خیلی بهتره ولی هنوز تا خوب شدن کامل زیاد مونده که امیدوارم هرچه زودتر خوب شه![]()
راستی تو هم همش بابا علی را می بوسی و میگی بابایی برو دکتر آمپول بزن ایشالا خوب میشی![]()
الهی من قربونت برم با این شیریتن زبونی هات
راستی این هم عکس دست بابایی البته بعد 3 روز .




یه اتفاق بد
