یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

یسنا گلی

یه اتفاق بد

1391/4/19 12:24
نویسنده : مامانی
8,874 بازدید
اشتراک گذاری

سلام یسنا جونممممممممممم شکلکهای جالب و متنوع آروین

عصر  4 شنبه با بابایی رفتم خونه باباجونی اینا و بعد ما امیر حسین و امیر علی هم اومدن اونجا و تو کلی ذوق کرده بودی و باهاشون بازی کردیبعد اونها خاله میترا اینا هم اومدن و تو خوشحالیت با اومدن حسین کامل شدگرچه با حسین خیلی نمیسازی اما خیلی خیلی دوسش داری و همش بوسش میکنی و میگی حسین دوست دارممممممممم

اونشب بابا علی قرار بود ساعت 11 بره پیش عمو رضا صفحه عزا خونه و یه جای دیگه کمک واسه نذری پختن و جشن نیمه شعبان و ما و خاله میترا اینا و خاله فاطمه اینا برنامه ریزی کردیم واسه فرداش که بریم

یه جا واسه گردش  و قرار شد صبح روز بعد ساعت 6.30 اول جاده هفت باغ همدیگرو بینیم.

من و بابایی هم رفتیم خونه لباس و وسایل دیگه را برداشتیم و من برگشتم خونه باباجونی اینا و بابایی هم رفت پیش عمو رضا واسه کمک

 

بابا جونی و مامان جونی هم مثل هر شب رفتن تو حیاط و خوابیدن شکلکهای جالب و متنوع آروینمن و تو خاله ها هم

داشتیم تلویزیون میدیم که حدودای ساعت یک و ربع به بابایی اس ام اس زدم که ببینم کجاست و چیکار میکنه که بابایی زنگ زد و گفت که خونه است و صداش یه جوری بود23 Orange Emoticons

گفتم که چی شده برگشته خونه که گفت هر دوتا دستاش انگشتاش سوخته و حالش خیلی بده اینقدر حالش بد بود که حتی حرف هم نمیتونست بزنه  و فقط ازم قول گرفت که به کسی چیزی نگم و خداحافظی کرد

از نگرانی داشتم میمردم و هیچ کاری هم ازم ساخته نبودشکلکهای جالب و متنوع آروینده دقیقه بعد دوباره تماس گرفتم

و دیدم که حال بابایی بدتره و داره از درد و سوزش دستاش گریه میکنه .دیگه دل تو دلم نبود و از طرفی هم بابایی فقط میگفت به کسی نگم و منم مجبور بودم قبول کنم.بهش گفتم که پماد سوختگی را پیدا کنه و بزاره روی دستاش.ولی بعد زدن پماد سوزش دستش بیشتر شد و حالش بدتر23 Orange Emoticonsاما این حالت با هر پمادی که روی دستش میزاشت میشد و باید تحمل میکرد بیچارهاما بابایی تحملش تموم شده بود و

یه مقدار یخ برداشته بود و دستاشو گذاشته بود توی اونا و  یه ذره آروم گرفته بود.

منم نتونسم تحمل کنم و به قولم عمل کنم و تا مامان جونی ساعت 2.30 بیدار شد و اومد داخل ساختمان و  دید من

بیدارم و  پرسید چرا ؟؟؟؟؟؟؟  همه چیو گفتم و اونم رفت و بابا جونی را بیدار کردو سه تایی رفتیم خونه دنبال باباییقشنگترین و بهترین شکلکها

وقتی رفتیم داخل دیدیم بابایی وسط پذیرایی خوابش برده همونطور که دستاش توی یه ظرف آبه.تا صدای مارو شنید از

خواب پرید و نشست.دستاشو آورد بیرون از آب و دیدیم که ناجور ورم کردن و روی 4 تا از انگشتای دست راستش تاولای بزرگ زده و دو تا از انگشتای دست چپش هم ورم کردن و قرمزن اما تاول ندارن23 Orange Emoticons

من فقط تونستم اون لحظه اول نگاه کنم به دستاش و دیگه اصلا نتونستم نگاشون کنم

با بابایی برگشتیم خونه بابا جون اینا و سر راه رفتیم داروخانه شبانه روزی یک پماد آلفا گرفتیم.آخه وقتی دست خاله

عارفه چند سال قبل با آب جوش سوخت تنها چیزی که سریع درمانش کرد نزاشت جای سوختگی روی دستش بمونه

همین پماد آلفا بود.

اول باید اون پماد سوختگی قبلی را از روی دستش تمیز میکردیم تا از آلفا بزنیم.به سختی و با درد و سوزش زیاد بابایی

اینکارو کرد و دستشو خشک کردیم و مامان جونی پماد آلفا رو روی جاهای سوختگی زد.اون لحظه بابایی از درد فقط اشک میریخت و هیچی نمیگفت.خیلی حالش بد بود بیچاره42 Orange Emoticons

من نمیتونستم نگاه کنم و رفتم  واسش شربت درست کردم تا یه کم حالش سرجاش بیاد.اما مگه این چیزا فایده

داشت؟؟؟؟؟؟؟ درد و سوزشش بیش از حد بود.

بعد پماد زدن مامان جونی طبق دستورالعمل پماد آلفا روی جاهای سوختگی که آلفا گذاشته بودیم نایلکس کشید و روی اونارو پانسمان کردشکلکهای جالب و متنوع آروین همونطور که نوشته بود در دستورالعمل درد و سوزش بعد گذاشتن پماد

چندین برابر شد و بابایی اشک میریخت و از شدت درد و سوزش دستاش تند وتند دور پذیرایی راه میرفت و ما هم نگران و ناراحت.هیچ کاری از دستمون واسش ساخته نبود.شکلکهای جالب و متنوع آروین

باباجونی واسش یه مسکن آورد تا یه ذره آروم شه و بتونه بخوابه.اما اون هم اثر نداشت و بابایی تا دو ساعت بعد پانسمان سوختگی هاش به شدت حالش بد بود.اما کم کم آروم شد و خوابش برد.شکلکهای جالب و متنوع آروین

جالب اینجا بود که میگفت برنامه فردا را بهم نزنین بخاطر من و بریم گردش.شکلکهای جالب و متنوع آرویناما مامان جونی صبح

ساعت 6 به خاله ها زنگ زد و ماجرا را گفت و گردش کنسل شد و موند واسه یه روز دیگه.

روز بعد مامان جونی چند مرتبه پانسمان را باز میکرد و شستشو میدادن دست بابای را و باز دوباره پانسمان میکردن.واقعا از مامان جونی ممنونیم چون من عمرا نمیتونستم اینکارا رو انجام بدماسترس

خداروشکر درد و سوزش سوختگی ها کم شده بود و دست چپ کلا خوب شده بود.اما دست راست تاولای بزرگ

داشت و هنوز ورم داشت.

عصر پنجشنبه مامان جونی با سرنگ استریل آبهای جمع شده توی تاول هارو خالی کرد و تا آخر شب دست بابایی را

باز گزاشتیم تا یه کم هوا بخوره .خدارو شکر خیلی بهتر بود اما تا خوب شدن کاملشون خیلی مونده هنوز.شکلکهای جالب و متنوع آرویناونشب هم باباجونی اینا نزاشتن برگردیم خونه و همونجا نگهمون داشتن تا مراقب دست بابایی باشنشکلکهای جالب و متنوع آروینالبته اونشب تا ساعت 12.30 تو کوچه بابا جونی اینا جشن بود و ما همه رفتیم جز بابایی و دایی حجت که خونه موندن و استراحت کرد بابایی. 

الان دیگه دست بابا علی خیلی بهتره ولی هنوز تا خوب شدن کامل زیاد مونده که امیدوارم هرچه زودتر خوب شهشکلکهای جالب و متنوع آروین

راستی تو هم همش بابا علی را می بوسی و میگی بابایی برو دکتر آمپول بزن ایشالا خوب میشیشکلکهای جالب و متنوع آروین

الهی من قربونت برم با این شیریتن زبونی هات

راستی این هم عکس دست بابایی البته بعد 3 روز .

دست بابایی

 

دست بابایی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (15)

نایسل
17 تیر 91 14:12
وای حالا چرا بسوزه بنده خدا وای دلم ریش شدددد بنده خدا وایییییی چه دردی کشیدهباید میرفتین دکتر


بی احتیاطی کرده خاله.
قبول نکرد ببریمش دکترررررررررر
نی نی کارت
18 تیر 91 19:44
سلام دوست عزیز....... به دلیل بروز مشکلی در بخش نظر دهی وبلاگم چند روزی سرم مشغول بود...... خدا رو شکر مشکل حل شد و الآن وبلاگم سالم و با کارت پستال های جدید و زیبا به روز میباشد....و لطفا نظر یادتون نره و در نظر سنجی ممنون می شم که شرکت کنید.. ......مدیر سایت نی نی کارت......
نایسل
18 تیر 91 23:30
اخی
عزیزمممم ایشالا زودی خوب شن


ممنون عزیزممممممممممم
مامان ساینا
19 تیر 91 12:36
ای وای. چقدر ناجور سوخته امیدورام الان بهتر باشن. خیلی بده سوختگی.


ممنون.خداروشکر خیلی بهتره.فقط جاشون هنوز هست
ilijoon
19 تیر 91 18:41
آخي بيچاره بابايي
ilijoon
19 تیر 91 19:02
چي شد سوخته؟؟؟


خاله جون نوشتم که چرا........
مامان کیارش
20 تیر 91 0:41
الهی از این به بعد فقط غم و غصه هاتون بسوزن و دود شن برن هوا


ممنون عزیزممممممممممممم
ilijoon
20 تیر 91 2:07
مامانی درسا
20 تیر 91 2:33
خدارو شکر که بهترن ...... ای وای درد سوختگی خیلی بده ....... انشاالله همیشه سلامت باشن ......


ممنون خاله جون.اولش خیلی ناجور بود.الان دیگه بهتر شدههههههه
هدی (مامان امیر مهدی )
20 تیر 91 8:32
خوشحالم که بهتر شدن . آره موهای امیر مهدی رو اومدم یه کم کوتاه کنم که خیلی خراب شدن و مجبور شدیم ماشینشون کردیم . اینم از شاهکارهای مامانشه .


ممنون عزیزمممممم.
بیچاره امیر مهدی . اما اینجوری هم نازههههههههههههه
سمانه مامان پارسا جون
20 تیر 91 11:55
آخی ایشاا... زودتر خوب بشن
خدا رو شکر بهتر شدن؟


ممنون عزیزم.آره خداروشکر خیلی بهتره
مامان رها
21 تیر 91 17:53
وای خدای من عجب سوختگی بدی چی کشیدی می دونم والله
خدا رو شکر که بخیر گذشت حالا از دخملی اتفاقی بد دور شدو به بابایی رسیده تو رو خدا یه قربونیی کنید دیگه واجبه به خدا


چشممممممم عزیزمممممم.حتمااااااااا
خاله رایان
23 تیر 91 1:01
سلام خانمی
انشاالله زودتر خوب بشه
عزیزم تولد 5 ماهگی رایان گرفتیم اگر وقت کردی منتطریم
عکسهای رایان ببینین


ممنون.
چشممممممممم اومدمممممممممم
مامان آرشیدا قند عسل
24 تیر 91 12:35
وای خدا بد نده چه بد جور سوختن امیدوارم تا الان خوب خوب شده باشن بلا دوره .


ممنون عزیزم.آره خیلی بهتره.فقط جاشون مونده هنوز
شکلکهای آروین
2 مرداد 91 13:18
سلام ممنون از حضورتون با افتخار لینک شدی رمزو خصوصی براتون گذاشتم


ممنون از لطفتون
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد